علی نازمعلی نازم، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 15 روز سن داره

علی گوگولی

اولین بار مریض شدی

یکی یدونه ام، نمیدونم چی شده یه چند روزه که خیلی بیقراری، خیلی گریه میکنی منم حال درست و حسابی ندارم، سرماخوردگی ام شدیده، تو خونه همش با ماسک میگردم تا به تو سرایت ندم. دو روز بود که میرفتیم خونه مامان جون اینا تا اونا به تو رسیدگی کنن، مامان جون و خاله لعیا از تو مراقبت میکردن و من همش استراحت میکردم، مخصوصا این روزا که دیگه حسابی شیطون شدی و یه جا بند نمیشی. از دو روز پیش هم همش بیرون روی داری فدات بشم،  دیروز تب هم بهت اضافه شد دیگه خودمو فراموش کردم و همش به تو میرسم، یهویی میبینم وقت داروهام گذشته و گلوم داره از خشکی پاره میشه ولی همه اینا به جهنم، نگران حال تو ام. دیروز با بابایی بردمت دکتر چون تب زیادی داشتی، فکر کردم به ت...
31 شهريور 1394

نمایشگاه

دیروز جمعه سه تایی رفتیم نمایشگاه کتاب و اسباب بازی تو اداره بابایی، خیلی بهمون خوش گذشت، برات کتاب و اسباب بازی خریدیم، خیلی به کتاب علاقه داری، همش کتابهای بابایی رو وراندازی میکنی و تا حدودی پاره پوره! اولین باری بود که میرفتیم اداره بابایی، از دیدن اونهمه بچه قد و نیم قد و وسایل رنگارنگ ذوق زده شده بودی، توی آتلیه اش هم عکسو انداختیم که هنوز آماده نشده، همکارای بابایی با دیدن تو میومدن طرفمون و با تو بازی میکردن، تو هم که مثل همیشه خنده رو و مهربون بودی، حتی عکاس سایت اداره هم اومد و ازت عکس انداخت! قربونت برم که عکست میره تو سایت اداره! اینجا هم طبق معمول از خنده غش کردی ...
28 شهريور 1394

دندون جدید

پسر گلم، امروز یکی از دندونهای کوچولوی بالاییت یواش یواش خودشو نشون داد، جمعه هفته قبل اولین دندونت دراومد، جمعه این هفته هم اولین دندون بالایی جوونه زده! نمیدونم چه رازی تو این جمعه ها هستش؟!!!! هنوز دندونهای پایینی ات کامل بیرون نیومدن، مثل این خیلی برای کباب خوری عجله داری ها قرار بود پنجشنبه هفته پیش برات جشن دندون بگیرم، همه چیز آماده بود ولی متاسفانه خودم بدجوری سرماخوردم و عمه رعنا هم مسموم شد و مامان جون اینا خونشون رو فروختن و دارن ضربتی دنبال یه خونه جدید میگردن، واسه همین نگه داشتم این هفته برات بگیرم. مامان فدای چشمای بادومی ات بشه، حالم خیلی بده فقط میترسم به تو هم سرایت بدم واسه همین زیاد بغلت نمیکنم و باهات ...
27 شهريور 1394

سر پا وایستادی

  ناز عسلی مامان، الهی من فدای پاهای کوچولوت بشم. پری شب یعنی درست توی نه ماه و سه روزگی ات، ساعت یازده و نیم شب گداشته بودمت توی تخت پارک تا برای خواب آماده بشیم. که یهویی..... هوررررراااااا، دستت رو گرفتی به لبه تخت پارک و زور دادی و روی پاهات بلند شدی!        ای جان مامان، ای همه عشق مامان داری روز به روز قوی تر و بزرگ تر میشی و هر روز یه مهارت جدید یاد میگیری برای زندگی کردن، انشالاه همیشه روی پاهای خودت وایستی و قوی و محکم باشی.خیلی دوست دارم که اینجوری جلوی چشمام داری قد میکشی و بزرگ میشی. وقتی بهت نگاه میکنم احساس غرور میکنم اینم عکس فندق ...
26 شهريور 1394

صبح بخیر

از خواب بیدار شدنت خیلی قشنگ و دیدنیه! اول از این پهلو به اون پهلو میشی، بعدش پاهاتو جفت میبری بالا و محکم میکوبی کف تخت!(همه این کارا با چشمای بسته انجام میگیره) بعدش صورتتو میکنی تو بالشتت، چشماتو میمالی و بیدار میشی! وقتی آروم میام بالای سرت با اون چشمای پف کردت بهم لبختد میزنی منم برت میدارم و ورزش و نرمش میدمت! حسابی خوشت میاد صبح بخیر خوردنی من   ...
24 شهريور 1394
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به علی گوگولی می باشد