علی گوگولی

علی گوگولی

شرح داستان ها و روزانه های علی کوچولو

پسر کوچولوی خودم، روزهای گرم تابستان هم تند و تند گذشتن و تابستان نود و شش هم تمام شد، اتفاق مهمی که اواخر تابستون افتاد این بود که خونمون رو فروختیم و به خونه جدید اسباب کشی کردیم، اومدیم نزدیک خونه مامان جون اینا و باهم همسایه شدیم، از همون روز اول که خونه فروش رفت بهت توضیح داده بودم که قراره وسایلمون رو جمع و جور کنیم و بریم، تو هم همیشه تاکید میکردی مامان ماشینهای منم ببریم ها، یادمون میره، الهی قربون دل کوچیکت بشم که ماشینهات با ارزشترین چیزهای زندگیت هستن، آخر مرداد ماه خونه رو فروختیم و تا آخر شهریور فرصت داشتیم خونه جدید پیدا کنیم، دیگه کار هر روزمون شده بود اینکه تو رو بزارم خونه مامان جون اینا تا گرما اذیتت نکنه و خودمون بیوفتیم دنبال خونه، خدا رو شکر خونه جدید رو پیدا کردیم و کم کم وسایل خونه رو بسته بندی میکردم،ولی امان از دست تو، سرگرمی جدید برات ایجاد شده بود میرفتی روی کارتونها، بازشون میکردی، همه کارتونها رو جمع کردم توی اتاق خواب و درش رو قفل میکردم تا از دست تو درامان باشن، تا اسباب کشی مون دو هفته ای فرصت داشتیم که این فرصت رو غنیمت شمردیم و سه روز رفتیم آستارا، با اینکه هوا حسابی بارونی بود ولی حال و هوامون عوض شد

 

پل معلق

 

 

 

برات اصلا لباس گرم نبرده بودم،خنک شدن هوا غافلگیرمون کرد و توی آستارا با عجله رفتیم و برات بلوز و شلوار گرم خریدیم، حسابی از دریا خوشت اومده بود و دیگه نمیتونستیم بیاریمت بیرون

کلی هم شن بازی کردی

 

 

Gifs Animés ile 2

 

 

بعد از برگشتن به خونمون با عجله کارهای خونه جدید رو شروع کردیم و آماده شدیم برای اسباب کشی، اینجا هم سی شهریور ماه روز اسباب کشی

 

به تموم اتاقها و آشپزخونه و حمام و پنجره ها بای بای کردی و ازهمشون خداحافظی میکردیخندهخداحافظ خونه قدیمی، خونه ای که توش بدنیا اومدی و پا گرفتی و بزرگ شدی بعد از سی ودوماه زندگی تو این خونه با خاطرات خوش ترک کردیم ولی هنوز هم وقتی از جلوی خونه قدیمی مون رد میشیم میگی خونه مون، میگم پسرم دیگه اونجا خونه ما نیست یواشکی چشمات پر از اشک میشه صورتت قرمز میشه و با بغض میگی من خونه قدیمی مون رو دوست دارم و اشکت میچکه آروم،دیگه با بابایی تصمیم گرفتیم فعلا یه مدتی از اون خیابون رد نشیم تا تو فراموش کنیغمگین

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 15 آذر 1396ساعت 17:11 توسط مامان راحله |

بعد از اینکه از پوشک گرفتمت، دیدم صبحها تو خونه تنهایی حوصلت سر میره، گفتم یک امتحانی بکنم و ببرمت مهد کودک، یه مهد تازه ای باز شده بود به اسم دنیای کوچولوها، اوایل قشنگ خودت میرفتی و منم برمیگشتم خونه، از محیطش هم خوشت اومده بود ولی چند روز بعد که توی مهد پی پی ات گرفته بود خجالت کشیده بودی به مربیتون بگی و حسابی گریه کرده بودی، از فردای اونروز دیگه اصلا نرفتی و هر روز با گریه میبردمت و تا میرسیدیم در مهد زود زود میگفتی جیش دارم، خلاصه دیدم تمایل زیادی نشون ندادی منم تسلیم شدم غمگین

ولی روزهایی که میرفتی حسابی بازی میکردی و بهت خوش میگذشت مخصوصا روزهایی که برنامه آب بازی داشتین

 

اینجا روز اولی که داشتیم میرفتیم

 

 

آب بازی در روزهای گرم تابستونی

 

 

اونم دوست صمیمیت عسل خانوم

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 15 آذر 1396ساعت 16:29 توسط مامان راحله |

Gifs Animés bebe 8

 

یکی از سخت ترین پروژه هایی که فکرمو درگیر خودش کرده بود همین از پوشک گرفتنت بود، اونقدر تجربه ها و داستانهای مختلف تو همین زمینه از اطرافیانم شنیده بودم که ترجیح میدادم بهش فکر نکنم، اینکه بچه همه جا رو کثیف میکنه، فرشها میرن قالیشویی، همیشه شیلنگ باید تو خونه تون دم دست باشه، خیلی سخته و از این حرفها، بالخره بیست و سوم تیر ماه وقتی دقیقا سی ماهگیت رو تموم کرده بودی دل به دریا زدمو با توکل بر خدا از پوشک گرفتمت، البته حدود چهار پنج ماهی میشد که زود زود بهت یادآوری میکردم و موقع حمام رفتن بهت آموزش میدادم ، روزهای اول هر پنج دقیقه یکبار میبردمت دستشویی ولی از روز هشتم زمانش رو بیشتر کردم و هر یک ربع به یک ربع میبردمت و رفته رفته زمانش رو زیادتر کردم، خدا رو شکر خیلی برام راحت بود و همکاری خوبی کردی. البته چون تابستون بود صبحها بعد از صبحانه میبردمت توی حیاط و پارکینگ تا بازی کنی و زود زود بهت یادآوری میکردم، عصرها هم با بچه های همسایه ها میرفتیم حیاط تا بازی کنی و تو این مدت پوشک رو از پات درمیاوردم تا یاد بگیری

http://mosmeri.ir/files/tasavir-zibasaze-web/niniha/bb81.gif

خلاصه که موفقیت آمیز بود و تنها مشکلمون پی پی کردنت بود که تو اون زمینه زیاد همکاری نمیکردی و یبوست میشدی،بالاخره یک ماه بعد از موفقیت در کنترل جیش ، پی پی ات رو هم گفتی و خیالم دیگه راحت شد، خدا رو صدهزار مرتبه شکر که این مرحله هم بخوبی به پایان رسید و حتی یک دفعه هم خونه رو کثیف نکردی، واقعا کنترلت تو نگه داشتن جیش زیاد بود چهار ساعت پنج ساعت، البته اوایل یکم اذیت میکردی مثلا با مامانی اینا رفته بودیم باغ یکی از دوستان عمو، تا عصر اصلا جیش نکردی هر چقدر پای درختها بردمت کنار گلها بردم اصلا نکردی تا اینکه بالخره بعد از پنج ساعت جیشت رو کردی توی چادر مسافرتی مونغمگین خب اینجور موارد هم طبیعیه دیگه ولی شبها که پوشک میبستم بهت کاملا خشک میموند تا صبح، خدا رو شکر

 

 

اومدیم پارکینگ تا تمرین جیش بکنیمخنده

 

همچنان مشغول تمرین

 

 

بهت قول داده بودم اگه پی پی ات رو بگی بریم برات دنت بخرم، اینجا اواخر مرداد ماه که خودت گفتی مامان پی پی دارم و قشنگ رفتی تو توالت نشستی، ساعت یازده و نیم شب بود و داشتیم میرفتیم بخوابیم ولی چون بهت قول داده بودم رفتیم از سوپر دنت خریدیم براتخندونک

 

 

بعد از موفقیت در این امر خطیر و مهمخنده یه کیک کوچولو پختیم و رفتیم خونه مامان جون تا برای همیشه به پوشک هامون بگیم :

بای بای

 

 

 

آفرین آقا کوچولوی من، دیگه مردی شدی برا خودت

اینجا هم در حال بای بای کردن気持ち、手、グー、チョキ、パー、バイバイ、OK のデコメ絵文字

 

 

نوشته شده در جمعه 3 آذر 1396ساعت 18:09 توسط مامان راحله |

اول سلام، پسر عزیزم ببخشید که نمیتونم زود زود بیام وبلاگت رو آپدیت کنم، روزها داره به سرعت میگذره و تو هر روز بزرگتر میشی و در صدد کشف ناشناخته ها، منم دیگه زیاد فرصت نمیکنم به وبلاگت سر بزنم، روزهایی که گذشت پر از اتفاقات خوب و بد بود، الان که دارم این مطلبو مینویسم سی و چهار ماهت رو تموم کردی، کم کم داریم به تولد سه سالگیت نزدیک میشیم و برخلاف سالهای قبل، هنوز هیچ ایده و طرحی توی ذهنم نچیدم. خب شروع کنیم به اتفاقات گذشته، اولین اتفاق خوب بدنیا اومدن فرهان کوچولو پسر عمه ات هستش که سی و یک اردیبهشت به جمع فامیلمون اضافه شد ، نا گفته نماند که چندین میانه خوبی باهاش نداری و فقط دنبال یه فرصت هستی تا بهش دست بزنی یا انگولک کنی

 

اینم فرهان کوچولوی ناز و دوست داشتنی

 

 

 

دیگه بعضی وقتها از دست شلوغی و شیطنت هات نمیدونم باید چیکار کنم، واقعا نمیدونم اینهمه انرژی رو از کجا میاری؟ همش در حال بدو بدو کردن، خراب کاری شیطنت واییییییی...... بیچاره فرهان هم گاهی از شر شیطنتهات در امان نیست

 

بعدش رمضان امسال فرا رسید و بازهم به لطف خدا تونستم امسال روزم رو بگیرم ولی امسال خیلی اذیت کردی ماه رمضون، شبها دیر میخوابیدی و برای سحری پا به پای ما بیدار میشدی، بعدش صبح دیر بیدار میشدی، صبحانه نمیخوردی، کلا امسال ماه رمضون میتونم بگم لب به غذا نزدی نمیدونم چی شده بود که حسابی برنامه خواب و غذات بهم ریخته بود خوشبختانه بعد از عید فطر به روال قبلیت برگشتی

 

 اینجا هم شب عید فطر مهمون خاله لعیا بودیم، طبق معمول آدا هم از تهران اومد و دوباره حسابی جمعمون جمع شد

 

 

امسا با گرم شدن هوا بازهم تونستیم بریم گردش، برای اولین بار تیر ماه امسال بردیمت باغ وحش، خیلی دوست داشتی و برای اولین بار سوار چرخ و فلک شدی، یه بار توی تاکسی که از جلوی چرخ و فلک رد میشدیم اونقدر شیرین زبونی کردی هی گفتی به بابا بگیم بیاره سوار بشیم که یه خانمی از کیفش یه شکلات داد بهت با پنج تا بلیط باغلارباغی، خیلی خوشحال شدی  دیگه مجبور شدیم بیاریم و سوار چرخ و فلک بشی، اونقدر برات جالب و خاطره انگیز بود که دیگه هر موقع از جلوی باغلارباغی رد میشدیم داد میزدی چرغ فلک و خاطره خوش اونروز رو تعریف میکردی، با شیرین زبونی هات که میگی مااومدیم سوار سبز شدیم بلیط خریدیم، به قول خودت هیفاری هیفاری کردیم به خونه مانیا اینا بای بای کردیمخنده

 

 

داخل چرخ و فلک برخلاف من و بابایی که هر دو ترس از ارتفاع داریم تو اصلا نمیترسیدی و همش آویزون بودیترسو

 

 

ایناهم عکسهای باغ وحش

 

 

کنار قفس شیر

 


 

 

گردشهای تابستانی

 

 

یکی یدونم در تابستان نود و شش

 

اینجا هم به قول خودت: پارک شلگوش

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اینجا هم پارک مینیاتور و پیست سوارکاران کوچک، انتظار داشتم از پونی ها بترسی و سوار نشی ولی قشنگ خودت پاتو گذاشتی رو رکاب و با کمک بابایی پریدی بالا خیلی هم خوشت اومده بود، به منم میگفتی مامان بروکنار میاد تو رو میخوره ها

 

 

کلا رابطه خوبی با گربه ها داری، یه گربه ای بود به اسم طناز توی خیابان فردوسی دیده بودیمش و باهاش بازی کرده بودی، از اون موقع به بعد هر وقت میگم اسم دوستات رو بگو طناز رو هم میگی، یا مثلا میگی طناز رو هم به تولدم دعوت میکنمخنده

 

 

بازی مورد علاقت ماشین ها رو میچینی پشت سر هم هی میگی آقا برو ترافیک نکن، برو دیگه برادر ترافیک شده *car*

 

آخه چقدر من عاشقتم گل پسر خودم

 

 

نوشته شده در جمعه 26 آبان 1396ساعت 16:55 توسط مامان راحله |

glitters of airplanes- cabin attendant

 

پسر شیرینم، فرصتی ایجاد شد که یکبار دیگه باهم به مسافرت بریم

 

درسته توی سفر یکم اذیت میشیم ولی به زیبایی های سفرمون میارزه، اینبار رفتیم استانبول. یکبار قبل از بدنیا اومدن تو ترکیه رفته بودیم ولی اینبار فرق میکرد چون تو همسفر ما شدی و سفرمون رو شیرین تر کردی، چهار اردیبهشت ماه شب با هواپیما رفتیم، تا ساعت سه نصف شب توی فرودگاه همش میدویدی این ور اونور و حسابی شلوغی کردی ولی تا رسیدیم هواپیما روی پاهام تکونت دادم و بلافاصله خوابت برد

روز اول یکم بدخواب بودی چون تا برسیم هتل یکم طول کشید ولی توی هتل باز خوابیدی تا ساعت یازده، سفر خیییییلی خوبی بود و حسابی خوش گذشت، از دفعه قبل کمتر اذیتم کردی چون دیگه رفته رفته بزرگتر و آقاتر میشی، هوا هم کاملا بهاری و لطیف بود و تونستیم حسابی گشتو گذار کنیم. ولی همچنان مجبوریم برای اینکه از دویدن هات جلوگیری کنیم بزاریمت تو کالسکه، با اینکه روز آخر از بس توش پریدی و ورجه وورجه کردی کلا دو تکه شد و انداختیمش دور، ایندفعه با دقت بیشتری به هواپیما و اجزاش نگاه میکردی و احساس میکنم ایندفعه با دید وسیعتری به مسافرتمون نگاه میکردی، رفتار هات رفته رفته پیشرفت میکنه و بشکل واضحی دقتت بیشتر میشه،قربونت برم که دیگه بزرگ و داناتر میشی اینجا عکسهای مسافرتمون رو میزارم عکسهای خوشگل  با گل پسرم

 

 

روز اول داخل هواپیما، ساعت سه و نیم بامداد دیگه داری بیهوش میشی

 

 

روز اول هوا حسابی خنک بود ولی از فرداش گرمتر شد

 

مسجد سلطان احمد

 

زمان خوبی برای مسافرت انتخاب کرده بودیم، جشنواره لاله های استانبول

 

فرش گل

 

کنار اسکله، از جزیره برگشته بودیم و حسابی خسته بودیم  ولی از اسکله تا هتل پیاده رفتیم تا کمی خیابونها رو ببینیم

 

 

آکواریوم استانبول، یکی از بهترین جاهایی که دیده بودیم

 

 

قسمت استوایی آکواریوم

     

 

قسمت قطب آکواریوم

 

زیر بارانهای استوایی

 

در راه جزیره  buyuk ada با دستمون به مرغهای دریایی غذا میدادیم کلی خوشت اومده بود و چند بسته بیسکویت دادی بهشون

 

 

کنار دریا

 

یه فرش بزرگ که کلا از لاله تشکیل شده بود

 

 

نوشته شده در شنبه 10 تير 1396ساعت 16:05 توسط مامان راحله |

Image result for ‫شکلک سیزده بدر‬‎

سیزده بدر امسال هوا عالی بود، یه مسافرت کوچیک دونفره داشتیم، روز دوازدهم رفتیم سمت شمال غرب، سلملس و بندرشرفخانه و ارومیه، روز سیزدهم هم اطراف ارومیه رفتیم و بعدش رفتیم دریاچه برای قایق سواری، عصر روز سیزدهم برگشتیم، این دو روزه خیلی بمون خوش گذشت مخصوصا با همسفر گلی مثل تو که اصلا تو مسافرت اذیتم نمیکنی، بغیر از شیطنتها و بدو بدو هات، که اگه دستت رو یک لحظه ول کنم دویدی رفتی وسط جاده، یا بالای کوه یا توی آب و ...گریه ولی به حکم مادر بودنم مسئول نگهداری از تو هستم، با کمک خدا تا حالا که تو مسافرتها مشکلی پیش نیومده، عکسهای سیزده امسال رو برات میزارم

 

Image result for ‫شکلک های سیزده بدر‬‎

 

اول از همه عکس سبزه بیچاره رو میزارم که با بیلچه باغبانی افتاده بودی به جونش و این شکلی کردی، سبزه ماش بود که مامان جون برامون درست کرده بودغمگین

 

 

 

 

 

 

همش بالای درخت بودی، به زور میاوردیمت پایین

 

 

داشتی به زور درخت رو از ریشه درمیاوردی

 

13 بدر

نوشته شده در پنجشنبه 24 فروردين 1396ساعت 17:08 توسط مامان راحله |

Spring Branch PNG Picture

نفس مامان، کم کم داره بوی بهار میاد 天気だよ。雨 のデコメ絵文字، فصلی که من عاشقش هستم، پیش خودم فکر میکنم کاش میتونستم هوای این روزها رو بزارم توی فریزر و وقتهایی که دلم میگیره درش بیارم و حسابی بو کنم،همیشه عاشق هوای ملایم بهار بودم با ابرهای سفید بزرگ 雲 のデコメ絵文字

که سریع حرکت میکنن، ابرهایی که موقع بچگی از مامان جون میپرسیدم کجا میرن و اونم برام توضیح میداد میرن خونشون غذا بپزن، جارو کنن، کاش اونروزها بود، نمیدونم اینهمه وقت رو چجوری گذروندم؟چقدر زود بزرگ شدم همسر شدم، مادر شدم، هعییییی.... اسفند ماه هم گذشت با حال و هوا و بدو بدو های مخصوص خودش،با خرید ها و بازار گردیهاش، با اینکه چیزی نمیخرم  اما دوست دارم برم و از شادی و انرژی مردم تو بازار دیدن کنم ، یه چند باری که با تاکسی رفتیم بازار دیگه یاد گرفتی هر ماشین زردی که از جلومون رد میشه تو خیابون داد میزنی novo11 بازار...بازار...

اینروزها خیلی داره بهمون خوش میگذره،چون عاقل تر از قبل شدی، دیگه شبها تا صبح بیدار نمیشی و من بعد از دو سال کمبود خواب میتونم تا صبح یکسره بخوابم، تو بهمن ماه از پستونک گرفتمت، خیلی بهش وابسته شده بودی ولی خیلی راحت با نبودنش کنار اومدی، دو سه شبی اذیت کردی ولی خیلی زود عادت کردی، اتفاق جالب دیگه ای که افتاده حرف زدنته، در عرض یک ماه( ازبهمن تا اسفند 95) به طور ناگهانی حرف زدنت خییییلی پیشرفت کرد و دیگه کامل جملات سه و چهار کلمه ای میگی، خیلی شیرین و ناز حرف میزنی، جوری که اطرافیان ازخنده روده بر میشن،کلمات  رو گاها پس و پیش میگی و گاهی تلفظ های عجیب میکنی،گاهی نمیتونم جلوی خودمو بگیرم و یه گاز محکم از لپات میگیرم، فوری میگی: اینجیده...ناز...ناز،

علاقه ات به ماشین 車+緑色 のデコメ絵文字 همچنان ادامه داره، تازگیا به نقاشی هم علاقه پیدا کردی و کلی ماژیک و مداد رنگی و مداد شمعی و دفتر نقاشی برات گرفتیم، چهار تا کلمه آب، بابا، مامان و علی رو میتونی بخونی، دیروز توی پلاک یه  ماشین  حرف  " ب" بود که با تعجب زیاد گفتی آب، من گفتم کو پسرم؟ دیدم حرف ب رونشونم دادی، خیلی شگفت زده شدم، بابایی میگه بشینم و باهات خوندن نوشتن تمرین کنم. به هفت سین میگی هفس، خیلی دوستش داری ولی اصلا بهش دست نمیزنی،آفرین گل پسرم، امسال عید هم حسابی عید دیدنی رفتیم و با اومدن آدا دیگه اکثر اوقات خونه مامان جون هستیم، دایی خواهرزاده خیلی بهم علاقه دارید و حسابی تو خونه بدو بدو و بازی میکنید، دلم میخواد از بچیگت نهایت استفاده رو ببری، شاد باشی بخندی و بازی کنی چون تو تمام هستی منو بابایی هستی، پسر گل خودم که حتی روزی فکر نمیکردم اینقدر بهت علاقه پیدا کنم،شیرینی و شعف رو به خونمون آوردی، هر چیزی رو برام زیباتر از قبل کردیف عید زیباتر، خرید زیباتر، برف زیباتر، گردش زیباتر، لحظات زیبای زندگیم رو مدیون تو هستم هستی من


 

 

اخرین چهارشنبه سال برخلاف سال گذشته هوا عالی بود و منم از چند روز قبل برات فشفشه و آبشار خریده بودم،رفتیم خونه مامان جون اینا و عصر با خاله و مامان جون و باباداوود رفتیم بیرون و ترقه انداختن بچه ها رو تماشا کردیم، ولی از اون ترقه های بزرگ میترسیدی و میگفتی: نی نی...تق...تق...من....قوتدوم، یعنی نی نی ها تق انداختن و من ترسیدمخنده

اینم عکسهای چهاشنبه سوری سال نود و پنج

 شکلک های محدثه

 

 

 

 

 

 

یه روز که رفته بودیم بازار تا وسایل سفره هفت سین بخریم این هفت سین بزرگ رو دیدی و خوشت اومد و هی میگفتی عکس، یعنی عکسشو بندازیم

 

به خروس هاش هم میگفتی قو قوقولیGifs Animés poules 36

 

اینجا هم درحالیکه کلوچه میخوردی خوابت بردهآرام

 

 

امسال هم مثل پارسال رفتیم تا با هم ماهی بخریم، خیلی دوست داری بری بالا سر ماهی ها وایستی و نگاشون کنی، بعد از اینکه خریدیم نایلونش رو با دستت فشار میدادی، دیگه ماهی بیچاره رو از دستت نجات دادیم

 

ماهی هاتو خودت انتخاب کردی گلم

 

 

اینم سفره هفت سین سال 96، که سال تحویل ساعت دو ظهر بود فوری ناهارمون رو خوردیم و نشستیم پای سفره، منو بابایی دعا میخوندیم و تو هم به تقلید از ما دستهاتو بالا میبردی،فدای دل پاکت بشم، بعدش هم سال تحویل شد و روبوسی کردیم و فوری خوابوندمت تا پاشیم و عید دیدنی هامونو شروع کنیم

http://zibasaz.niniweblog.com/

 

یدونه گل پسرم کنار هفت سین سال 96

 

http://zibasaz.niniweblog.com/

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 9 فروردين 1396ساعت 8:51 توسط مامان راحله |

شکلک تولدت مبارک

 

 

 

 

 

پسر گلم، عشق مامان و بابا تولدت مبارک

 

 

 

 

Gifs Animés lumieres de noel 10
 

نفس مامان، یک سال دیگه بزرگتر شدی و بازهم یک تولد دیگه برای گل پسر خوشگل پسر خودم

امسال تم تولدت رو کفشدوزک انتخاب کردم 15.gif، یه روز که در حیاط باز بود یه کفشدوزک کوچولو اومده تو خونه و تو  عاشقش شدی و کلی باهاش بازی کردی، حتی بهش غذا هم دادی، از اون به بعد هر وقت تو تلویزیون کفشدوزک نشون میداد یاد اون میوفتادی، منم تصمیم گرفتم تم امسالت رو کفشدوزک انتخاب کنم

 

علی کوچولوم، یک سال دیگه م از بهار زندگیت گذشت، امسال هم مثل پارسال چیزهای جدیدی یادگرفتی، هر سال که از عمرت میگذره فهیم تر و کامل تر میشی، بهت واقعا افتخار میکنم پسر گلم، تاج سرم، این اواخر حرف زدنت خیلی پیشرفت کرده، تقریبا تمام کلمات رو خوب ادا میکنی، جملات دو و سه کلمه ای هم میگی، مثلا بابا اومد، درو باز کن، چراغ خاموش شد، تازگیا به بابا "داوود " میگی،اونقدر چیزهای جدید یاد گرفتی که منو بابایی شگفت زده شدیم، شش تا رنگ زرد، سبز، نارنجی، قرمز سیاه و آبی رو خیلی خوب بلدی، به تاکسی میگی ماشین زرده، به بی آرتی میگی اوتوبوس قرمز، از حیوانات هم خیلی هاشو خوب بلدی و همه اینها رو مدیون سی دی های آموزشی بیبی اینیشتین هستم که خیلی با علاقه میشینی و چشم از تلویزیون برنمیداری، از حیوانات فیل، اسب، خرس( به خرسی میگی شرسی)، پاندا، ببر، شیر و.... رو همه بلدی، به طرز عجیبی تا نه میشماری، اینو دیگه بهت یاد نداده بودم نمیدونم از کجا یاد گرفتی؟ عاشق توپ بازی و تفنگ بازی با بابایی هستی، صبح ها هم فقط میخوایی دو سه تا پیاله و فنجون بدم تا آب بازی کنی و همه جا رو خیس کنی، وقتی میریم بیرون باید چراغ ها رو تو خاموش کنی، قشنگ میگی : چیلاخ...من... خاموش

 

с днем рождения

یا دگمه ماشین لباسشویی رو تو باید بزنی و بقول خودت پرسیل بریزی توش، خییییلی بستنی دوست داری، به بابایی زنگ میزنی و میگی بستتی، اونم میگه باشه بستتی میخرم، البته میزارم روی شوفاژ تا کاملا آب بشه بعد با قاشق میخوری،برای خودت لغات مخصوصی داری

مثلا به آقای دکتر میگی آگیلا

به آب همچنان میگی بوده

به سیب زمینی میگی هوم بابا

به هندوانه میگی قاپده

به نارنگی میگی نانه نی

به تلفن میگی آگی

به جوراب میگی جیبا

به پاهات میگی اخی

به کامپیوتر میگی کامپته

به بادکنک میگی بادبوا

به بالش میگی باله لی

به شیر میگی ده

به بستنی میگی بستتی

به شیشه شیرت میگی فوفه

به کباب میگی بی پیBP

 

خنده

 

در حال حاضر بیست تا دندون داری، وزنت :13/800 وقدت 92 سانتی متره، این اواخر هم بخاطر دندونهای آسیات و هم بخاطر سرماخوردگیت اشتهات کم شده وگرنه وزنت 14 کیلو شده بود، بردمت دکتر برای کنترل گفت وزنت پایین اومده، خوشبختانه زمستان امسال با اینکه خیلی سرد بود و اکثرا بیرون بودیم ولی زیاد سرماخوردگی شدید نداشتی یکی دو بار اونم خفیف که خود درمانی کردم، آدرس ها رو خوب بلدی مخصوصا خونه خودمون، خونه مامانی، خونه خاله تا میرسیم به سربالایی ولیعصر داد میزنی مانی، مهله(به مهلا میگی)، وقتی بیرونیم و از جلوی خونمون رد میشیم جیغ و داد میندازی که : امیز ...امیز

 

Related image

 

خب دیگه برسیم به تولدت، تولد امسالت پنجشنبه بیست و سوم دی ماه با حضور مامان جون اینا و خاله ها و مامانی اینا به صرف شام برگزار شد، خیلی بهت خوش گذشت مخصوصا که اکثر کادوهات ماشین بود، تم تولدت رو هم حسابی دوست داشتی، دست همه مهمونهامون درد نکنه که زحمت کشیدن و تشریف آوردن

 

 

یکی از دوستهام هم زحمت کشید و آتلیه سیارش رو آورد خونمون و از تو عکسهای خیلی خوشگلی گرفته که اگه بدستم برسه اینجا میزارم

 1178107106.gif

 

تزیینات کفشدوزکی، برات کلاه کفشدوزک هم درست کرده بودم که اصلا نزاشتی رو سرت بمونه

 

 

غنچه گلم در حال بریدن کیک دو سالگیش

 

 

 

 

i116113328_34102.gif

 

 

به اینا میگفتی اوت

 

 

 

اینا هم غذاهای کفشدوزکی، فرصت نشد از سفره عکس بندازم

 

مرباهای خودم پز

 

 

اینم یکی از عکسهای آتلیه، هنوز روتوش نشده

 

 

herzlichen-glueckwunsch-0063.gif from 123gifs.eu Download & Greeting Card

 

یکی یدونم تولدت مبارک باشه، انشالاه صد و بیست سال تنت سالم و موفق و روزگار به کامت باشه نفس مامان

 

6.gif

 

 

 

نوشته شده در جمعه 13 اسفند 1395ساعت 16:18 توسط مامان راحله |

 

 

http://alham.persiangig.com/image/water%20melon/25.gif

 

 

بالاخره شب یلدا هم از راه رسید و پاییز رو پشت سر گداشتیم، باید کم کم برای تولد گل پسریم برنامه ریزی کنم، شب یلدای امسال هوا سرد بود و چند روز پیش هم حسابی برف اومده بود، قرار بود یلدا بریم خونه مامانی اینا و دو روز بعدش که پنجشنبه بود بریم خونه مامان جون اینا ولی شب یلدا بابایی بدجور سرماخورد و رفت دکتر و دارو و آمپول و...خلاصه نتونستیم بریم خونه مامانی  ولی خوشبختانه تا پنجشنبه حالش بهتر شد و با دو روز تاخیر خونه مامان جون رفتیم و یلدامون رو گرفتیم و حسابی خوش گذشت 1.gif، تا ساعت یک خونه مامان جون اینا بودیم و تا برگردیم خونه مون و آماده بشیم برای خوابیدن ساعت دو بامداد شد، تو هم اصلا عادت به دیر  خوابیدن نداری، دیگه خواب از کله ات پریده بود و اصلا نمیخوابیدی، ساعت دو و نیم دیگه به زور خوابوندمت

اینم جیگر مامان تو یلدای امسال

 

 

 

 

 

 

 

http://afshinh1.blogsky.com/

اینم کرسی  شب یلدا که با کمک خاله ها و مامان جون درست کردیم، تو و مانیا هم صد دفعه بهم زدینش و باز دوباره چیدیمخسته

 

اینجا هم چک میکنی ببینی هندوانه اش چطور از آب دراومده؟خندونک

 

 

اینم میز شب یلدا تو ستاره باران

 

 

اینم دیگه آخر شبی از بس با مانیا آتیش سوزوندین و بدو بدو کردین خسته و کوفته افتادی یه طرفچشمک

 

بیا ای دل کمی وارونه گردیم

برای هم بیا دیوونه گردیم

شب یلدا شده نزدیک ای دوست

برای هم بیا هندونه گردیم

شب یلدا مبارک

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 13 دی 1395ساعت 12:03 توسط مامان راحله |

 

 

 

cby0.gif
 

سلام گل پسر مامان، یدونه غنچه گلم، الان که دارم این مطلب رو مینویسم تو توی خواب هستی و هر از گاهی میچرخی این طرف اون طرف، قربونت برم که خوابیدنت هم بامزست، الان درست پانزده روز مونده به تولدت و من متعجبم از گذر سریع زمان که روزها تند و تند میگذرن، این یک سال اخیر خیلی سریع تر از سالهای دیگه گذشت، شاید یه دلیل مشغله کاری زیاد بود، چون شما نفس مامان روز به روز بزرگ تر میشی و کارها و مهارتهای جدیدی یاد میگیری، منم سرم حسابی به شما گرمه، فدات بشم،این سه ماه اخیر خیلی چیزهای جدید یاد گرفتی، تعداد کلماتی که تلفظ میکنی بیشتر شده، تازگیا جملات دو کلمه ای میگی، بابا بیا، مامان باز کن، مامان قاقا و ... حیوانات و اشیا و میوه ها رو خیلی خوب یاد گرفتی، از شکلها دایره رو خوب میشناسی و میگی دااااایررررره، از رنگ ها هم کم کم آبی و قرمز رو میشناسی، علاقه ات به ماشین (یا به قول خودت دودوت)  روز به روز  بیشتر    میشه ، دیگه همه فهمیدن که برات اسباب بازی فقط باید ماشین بخرن،اجزای ماشین از جمله فرمان و گاز و دنده و آینه و چراغ رو خوب میشناسی و میگی، دیروز بابایی داشت رانندگی میکرد که یهو دیدیم زدی زیر گریه و جیغ و داد، از ترسمون نگه داشتیم ببینیم چی شده دیدیم هی به فرمان اشاره میکنی و میگی من...من ...من، بابایی رو هل میدادی کنار که خودت بیایی رانندگی کنی، از تعجب نمیدونستیم چی بگیمتعجب؟ از شیطنتهات هر چی بگم کمه، اینجا عکسهای پاییز امسال رو میزارم برات

10.gif

 

 

 

اوایل محرم امسال بازم بردمت همایش شیرخواران حسینی، کلی بدو بدو کردی اونجا،بعدش هم ظهر حسابی گرفتی خوابیدی، اصلا طاقت زود پاشدن از خواب رو نداری

 

 

 

 

 

 

 

آخرین پیک نیک تابستانی سال نود و پنج، پاییزه ولی هوا خوب بود،جمعه بیست و سه مهرماه منطقه ینگجه آذرشهر ، اونروز وارد بیست و دو ماهگیت شدی

 

 

یکی یدونه مامان تو طبیعت پاییزی

 

11.gif

 

 

 

شانزده مهر روز کودک با کیک خودم پز، روزت مبارک کودک گلم

 

 

اینجا هم مثلا دکتر شدی، عجب مدل جدیدی

 

 

وقتی میگیم علی ژست بگیر

 

 

سرگرمی جدیدت تو خونه، تمام تشک های مبلها رو خارج میکنی و روی هم میچینی بعدش میری روش و میپری پایین، وقتی ازت میپرسم چی درست کردی؟ میگی داغ...؛ یعنی کی میشه خونه مرتب بمونهگریه؟

 

از اول آبان ماه اتاق ات رو جدا کردم، دیگ الان شبها تو اتاق خودت میخوابی، درسته تاصبح هی صدام میزنی و میام پیشت ولی اینجوری بهتره، چون اگه بزرگتر بشی دیگه قبول نمیکنی بری اتاق خودت، گاهی بیدار میشم میبینم اومدم پیشت و همون جاکنار تختت خوابم برده، وقتی سردم میشه بیدار میشم میبینم رو زمین خوابیدم، از بیست و سه آذر یعنی درست توی بیست و سه ماهگیت دیگه شیر شبانه ات رو قطع کردم و شبها دیگه یک وعده شیری که میخوردی رو نمیخوری، از وقتی اتاقت رو جدا کردم هر شب مرتب مسواک میزنم بهت، اوایل که با مسواک انگشتی مسواک میکردم دندونهاتو خوشت میومد ولی الان که مسواک معمولی گرفتیم برات یکم جیغ و داد میکنی موقع زدن، شبها قشنگ بعد از مسواک زدم شب بخیر میگی به بابایی و میری تو تختت، منم پیشت میمونم تا خوابت ببره

 

 

 

 

کوچک تصویر GIF متحرک
 

 

اینم عکس اولین مسواک و خمیر دندانت

 

 

اینم آخرین شیری که خوردی، البته بیشتر از این میخوردی، کم کم حجمش رو کم کردم که گرسنه نشی شب ها

 

بازی مورد علاقه ات تو شبهای بلند زمستونی، توی وایت بوردت یه جدول میکشم و تو دونه دونه توی جاهای خالی دایره میکشی

 

اینم اسباب بازی مورد علاقه بابایی که میگه برای علی خریدم ولی بیشتر خودش باهاش بازی میکنه، کلی هم دعواش کردم که این وسیله خطرناک چیه رفتی واسه بچه خریدی آخه؟تو هم که عاشق هیجان، دوتایی باهم دراز میکشید رو زمین و به در و دیوار شلیک میکنید، بعضی وقتها هم میندازی رو شونه ات و رژه میری باهاش، خیلی قشنگ پاهاتو میکوبی به زمین و دستهات هم تکون میدی عین رژه واقعی، اسمش هم گذاشتی تق، چون بدجوری صدای تق میده

 

اینجا هم منطقه آزاد ارس، برای اولین بار شتر دیدی، بهشون میگفتی پیتیکو، اولین باری که دیدیشون حدود د دقیقه فقط خندیدی، از خنده تو ماهم روده بر شده بودیم، نمیدونم چه چیز خنده داری تو این زبون بسته ها دیده بودی که هر هر بهشون میخندیدی

 

 

 

اواخر آذر ماه دو سه روزی برف بارید  ماهم از فرصت استفاده کردیم و رفتیم برف بازی، خیلی خیلی خوش گذشت بهمون، میخواستیم بریم پیست اسکی ولی گفتن راه ها برفیه و زنجیر چرخ میخواد دیگه منصرف شدیم و رفتیم شاه گلی، هوا فوق العاده بود، یکبار بهت توضیح دادم که باد هو هو میکنه و ابرها رو میار و از ابر برف میاد زود زود میگفتی هو هو، ابر ابر، قار قار، فدات بشم الهی

 

 

درخت ها رو تکون میدادی برف ها میریخت رو صورتت و کیف میکردی

 

 

 

این آدم برفی رو نمیدونم کی ساخته بود، دستش درد نکنه کلی عکس گرفتیم، یه لحظه محبتت به جوش اومد و گرفتی بغلش کردی

 

 

 

اینجا هم حیاط خونمون بعد از پیاده روی یک روز برفی

 

بالاخزه پاییز به آخر رسید و جوجه هامون رو شمردیم امیدوارم زمستون خوبی پیش رو داشته باشیم، با یه تولد حسابی برای پسر زمستونی گلم

 

نوشته شده در چهارشنبه 8 دی 1395ساعت 9:16 توسط مامان راحله |

علی کوچولوم پسر گلم، بالاخره روزها تند و تند گذشتن و رسیدیم به پاییز، وقتی به پاییز میرسیم نمیدونم چرا بدجوری دلم میگیره، چون اکثرا سرما میخورمniniweblog.com و لیمو شیرین و آش و بخور و ... گریهاینها برداشتهای من از پاییزه، امیدوارم امسال مثل پارسال نباشه که کل پاییز و زمستون رو سرما خوردم و میترسیدم به تو هم سرایت بدم.

تابستون امسال روی هم رفته خیلی خوش گذشت بهمون، اکثر روزهای تعطیل و جمعه ها میرفتیم پیک نیک و گردشniniweblog.com  یه ماه از تابستون هم به رمضان گذشت که تونستم روزه بگیرم امسال خدا رو شکر، تو هم که حسابی شیرین تر و شیطون تر از قبل میشی، تابستون امسال تعداد کلماتی که تلفظ میکنی بیشتر شده، به مامان جون میگی مامان ده، یا مامان جه   به مامانی قشنگ واضح میگی مامانی، اونم قربون صدقت میره، به عمو میگی عم، که کلا رابطه تون باهم خوبه و وقتی همدیگرو میبینید دیگه بقیه رو فراموش میکنی، به خاله ها میگی خاده اونا هم میگن جانم قربون خاده گفتنت، به دایی محمد میگی آدا، خیار گیلاس، آینه، توپ،تاکسی،پول، کلاه، پارک، چراغ، اینا رو هم خوب تلفظ میکی( البته به زبان ترکیچشمک) به آقا میگی غاغا، میریم چیزی بخریم هی اصرار داری پول رو خودت بدی به غاغا،به علیرضا میگی عدیزا،دارم تلاش میکنم مرسی رو یادت بدم ولی نمیگی این هم از نشانه های لجبازیتهسکوت

نمیدونم چطور شد که از وقتی از مسافرت برگشتیم خواب شبانه ات خیلی بهتر شده، اکثر شبها خوب میخوابی و منم میتونم یکم استراحت کنم، دیگه تا صبح صد بار بیدار نمیشی فقط یکبار واسه شیر خوردن بیدار میشی، میخوام کم کم اتاقت رو جدا کنم، وقتی واست توضیح میدم که اتاق تو اون یکیه، عکس آقا فیله داره،عکس پروانه داره میری اونجا بخوابی؟ با اخم بهم نگاه میکنی و با سرت میگی نه، باید زودتر اقدام میکردم، حالا از ماه بعد با مشورت دکترت کم کم از شیر میگیرم و اتاقتو جدا میکنم، تازگیا جیش هم میگی، البته روزی یکی دوبار اونم بعد از پی پی کردنتخجالت، امیدوارم تو این کار هم باهام همکاری کنی، خیلی بچه احساساتی هستی، خیلی هم لوسی مثل یه پیشی کوچولو میای بغلم میکنی خودتو بهم میمالی، بوسهای آبدار کوچیک میکنی که دلم ضعف میره و کم میمونه بیهوش بشمniniweblog.com،میای از پشت بغلم میکنی کلا خیلی بغلی و لوس هستی میو کوچولوم، خیلی معصوم و پاکی، حتی عصبانی شدن هم بلد نیستی، یکبار که طبق معمول دیوارها رو نوشته بودی دعوات کردم و عصبانی شدم، با لحن خیلی ملایمی بهم گفتی ماااااماااان....بعدش اومدی و با دستهای کوچیکت بغلم کردی، دیگه از خنده نمیدونستم باید چیکار کنم؟

 

 

 

 

صبح ها بعد از صبحانه وقت بازی کردنمونه، باهمدیگه کلی بازی میکنیم چون خوندم که بازی والدین با بچه توی رشد ذهن و تقویت هوش موثره، توپ بازی، قطار بازی ر که خیلی دوست داری، ال اله دوگمه گره، قایم باشک، هواپیما، بعضی روزها هم با هم میریم پیاده روی، میریم شهناز و هفده شهریور یا ابوریحان رو میگردیم و واسه ناهار برمیگردیم خونه، تو ناهارتو میخوری میخوابی و منم به کارهام میرسم، به قول بابایی : روی هم رفته بچه خوبی هستیبوس

 

 

 

اینا هم عکسهای تابستان نود و پنج که یک و نیم سالگی تا بیست و یک ماهگی گل پسرمه

 

 

تا یه لحظه ازت غافل میشم تمام محتویات کابینت ها رو میاری میریزی رو زمین، بعضی روزها چهار بار یا پنج بار کابینتها رو جمع میکنم دوباره میریزی زمین niniweblog.com

 

اینجا هم واکسن یک و نیم سالگیت رو زدیم،اصلا حوصله عکس گرفتن نداشتی و به زور به من نگاه میکردی، حتما توی دلت میگی من اینجا مریض تب کردم مامان هم وقت پیدا کرده برا عکاسیخندونک

 

 

اینجا هم مامان جون داشت نماز میخوند و اصرار فراوان داشتی که تو هم باید چادر سرت کنیخنده

 

یه روز هم با تله کابین رفتیم بام تبریز، کوه عینالی، باد میومد شدید

 

 

فدای معصومیتت بشم الهی، این نهایت قایم شدنته، اصلا بلد نیستی قایم موشک بازی کنی، چشمامو میبندم و میشمرم، میگم علی بدو قایم شو برمیگردم میبینم همونجوری پشت سرم وایستادی، بعد از کلی توضیح دادن که باید بری پشت مبل قایم بشی و من نتونم پیدات کنم و ... این میشه نتیجش:

 

به این قوری بزرگ نگاه کردی و گفتی قااااا، قاااااا... یعنی داغ، وقتی چیزی  گرم یا داغ باشه به حالت کشیده میگی قااااااا، فکرمیکردی زیرش آتیش روشنه

 

به هندونه میگی بابا، نمیدونم چرا؟ شاید به این دلیله که با بابایی دوتایی میشینید میخورید و به منم نمیدید، هر چقدر هم به بابایی میگم بسه نده بهش دل درد میگیره میگه اشکالی نداره بخور پسرم بخورغمگین  کار از هندونه خوردن گذشته، دیگه داری پوست اش هم میخوری

 

 

پیست اسکی شیبلی، خیلی با صفا بود، خیلی دوست داشتی به آب سنگ بندازی

 

 

یه روز هم رفتیم گنبرف

 

اینجا هم روستای سرسبز و زیبای سار، باغ یکی از شاگردهای عمو

 

کلا عاشق آب بازی هستی، با کلی جیغ و داد از کنار آب آوردیمت این ور، کلی هم سنگ پرت کردی تو آبGota de Agua

 

اینجا هم اسکو

 

 

اینجا هم خانه بازی کودک شیرینه، میتونم بگم جزو جاهایی که شدیدا عاشقش شدی، یعنی به زور میارمت بیرون، کلا وسیله بازی و کلی نی نی داره، اونقدر بازی میکنی که توی راه خوابت میبره

رفتنمون با خودمونه ولی بیرون اومدنمون با خداست، یعنی چجوری راضیت میکنم بیایی برگردیم خونمون

خدا پدرشونو بیامرزه یه همچین جایی درست کردن، یکم آرامش هم برای ما مامان ها لازمه بخداniniweblog.com

 

یه دورهمی خانمهای فامیل تو شاهگلی، اون کوچولو هم آدریان هستش، اسمشو خیلی خوب تلفظ میکردی(چه عجب)

 

 

خیلی دوستت دارم جیگر مامان، یکی یدونه پسر مامان

 

نوشته شده در شنبه 10 مهر 1395ساعت 17:09 توسط مامان راحله |

سلام پسر گل مامان، عشقم تموم عمر و جونم شدی، نمیدونم همه مامان ها بچه هاشون رو اینقدر دوست دارن یا من شورشو درآوردم؟خندونک هر روز که میگذره بیشتر بهت وابسته میشم، تازگی ها هام کلی شیطون و یکمی شلوغ شدی و دیگه بیست و چهار ساعت دنبالت بدو بدو میکنم ولی اینم از شیرینی ها و قشنگی های بچه داریه مگه پسر کوچولوی من چند بار تو عمرش بچگی میکنه؟ پس پسرم تا میتونی خوشحال باش و بخند و بازی کن چون فقط یکبار بچگی میکنی

 

جونم برات بگه بالاخره تونستیم تصمیم مون رو بگیریم و یه سفر خارج از کشور بریم バイバイ のデコメ絵文字  ، سفر به کشور پهناور روسیه و شهر مسکو، شهری که قرار بود شش سال پیش ماه عسل بریم ولی چون از نظر زمانی زمستون اونجا بود نشد بریم و قسمت این بود که بریم شرق آسیا، ولی این کشور خیلی قشنگ تر و تاریخی تر بود، و قسمت قشنگش این بود که تو هم همراه ما بودیniniweblog.com و سفرمون رو زیباتر و به یاد موندنی تر کردی.

روز یازده شهریور با ماشین خودمون به سمت تهران راه افتادیم چون پروازمون از فرودگاه امام خمینی بود، رسیدیم خونه آدا و یه شب موندیم اونجا، طبق معمول چون جای خوابت عوض شده بود تا صبح نخوابیدی و هی بیدار شدی و تو خونه بدو بدو میکردی با اینکه خیلی خسته بودی ولی فقط از ساعت دوازده تا دو خوابیدی بعدش بیدار شدی و اونقدر بدو بدو کردی که بیچاره آدا هم نتونست بخوابه، دیگه مجبور شدیم پاشیم و چراغها رو روشن کنیم و بیدار بمونیمگریه با اینکه داشتم از خستگی بیهوش میشدم ولی دیگه بیدار شدم، وسایل رو آماده کردم ساعت چهار صبح سمت فرودگاه راه افتادیم، تا مدارکمون رو چک کنن توی کاسکه خوابیت برد و پای هواپیما بیدار شدی، خیلی از هواپیما خوشت اومده بود و برات جالب بود ، صبحانه رو خوردی و شروع کردی به بدو بدو،به همه جای هواپیما سرک کشیدی کم مونده بود بری داخل کابین خلبان، حسابی شلوغ کردی ولی مهماندارهای مهربون برات اسباب بازی آوردن و باهات نقاشی کشیدن،سه ساعت و نیم زمان پروازمون بود ،بالاخره رسیدیم و تو دوباره تو بغلم خوابیت برد

کلا همه چی عالی و قشنگ بود،هوا یکم خنک تر از ایران بود و دو روز هم بارون میومد ولی خدا رو شکر چیزیت نشد، درسته یکم با وجود تو اذیت شدم ولی خب به قشنگی های این مسافرت میارزید واقعا شهر زیبا تاریخی و عالی بود و یه خاطره موندگار تو ذهن ما شد، ایشالاه روزی برسه که بزرگتر  و عاقل تر بشی و برای تحصیل یه همچین جایی رو انتخاب کنیآرام

اینم عکسهای مسافرتمون:

 

 

 

فرودگاه امام خمینی که داری از بیخوابی بیهوش میشی

 

 

اینجا هم داخل هواپیما داری با ماشین کوچولوهات بازی میکنی

 

 

 

 

 

 

وقتی از کالسکه ات میزاشتیم پایین فقط میدویدی این ور اونور و غیر قابل کنترل میشدی واسه همین تو اکثر عکسات داخل کالسکه هستی

 

 

علی در میدان سرخ کلی با کبوتر های روی زمین بازی کردی:

 

روبروی کلیسای سنت باسیلی هوا ابری بود ولی کاملا بهاری و ملایم بود 天気だよ。雨 のデコメ絵文字 

 

اینجا بعد از خواب دو ساعته تو کالسکه بیدار شدی و کیف میکنی برا خودت

 

یه شب هم با کشتی رفتیم روی رودخانه بزرگ مسکو شام خوردیم، اینجا داری از منو غذا انتخاب میکنیخنده

 

 

 

 

خیابان آربات

 

اونقدر شیطنت کردی و اصرار داشتی بیایی پایین از کالسکه ات که از حرص کفشها و جورابهاتو درآوردیچشمک

مرکز خرید کیفسکایا، متاسفانه نتونستم برات چیزی بخرم چون همه اجناس به شدت گرون بودنغمگین

در حای خوردن بلوبری، عاشقش شده بودی ハート のデコメ絵文字

 

یه کلیسای قشنگ و قدیمی که به دستور استالین ساخته شده بود( شیرینی هایی که از صبحانه کش رفتم رو خیلی دوست داشتیسکوت)

 

یه پارکی بود نزدیک دفتر ولادیمیر پوتین خیلی سرسبز بود، همچنان در کالسکهخندونک

 

روبروی هتلمون:

 

روبروی مقبره لنین

 

بعد از برگشتنمون حدود یک هفته فقط گرفتی خوابیدی، ハート のデコメ絵文字صبح ها تا ساعت یازده و بعد از ظهرها تا ساعت شش

بدجوری خسته شدی بودی گلم،ایشالاه همیشه به مسافرت و گردش


 

نوشته شده در جمعه 2 مهر 1395ساعت 13:38 توسط مامان راحله |

امروز بیست و سه تیر نود و پنج، روز پایان هجده ماهگیته عزیز دلم، و من باز هم خوشحالم، خوشحال تر از قبل چون امروز یک و نیم سالت رو تموم کردی، یه جور احساس شعف تو و جودم هست، یه احساس غرور آمیخته با شادی، نمیتونم احساسمو توصیف کنم، فقط از اینکه یه غنچه کوچولو و با ارزش تو آغوشم دارم خالقم رو هزاران هزار مرتبه شاکرم، وقتی به قد کشیدنت جلوی چشمام نگاه میکنم و بزرگ شدنت رو میبینم زبانم از شکر خدایم قاصر میمونه، خدایا خودت مواظب پسر کوچولوم باش و دعاهام رو در حقش مستجاب کن

امروز برای کنترل هجده ماهگیت باهم رفتیم بهداشت ولی واکسنت هموز مونده یه چند روز دیگه، بازهم آقای دکتر برومندی از سر تا پا با حوصله فراوان معاینت کرد و قد و وزن ات رو اندازه گرفت،وزنت 12/200، قدت 86، و دور سرت هم 47 بود، خدا رو شکر همه چی خوب پیش رفته، علیرغم اینکه این اواخر به علت گرمای هوا اشتهایی چندانی نداشتی ولی وزنت خوب بود،بعدش هم بابایی یه کیک  خرید و عصر رفتیم خونه مامان جون اینا تا شادی یک ونیم سالگیت رو با همه شریک بشیم، از واکسنت میترسم که انشالاه اونم به خیر و خوشی تموم میشه و زیاد اذیت نمیشی

این اواخر حرف زدنت تا حدودی پیشرفت کرده، بابا و مامان رو کامل و با منظور میگی، لباسهای منو از لباسهای بابایی تشخیص میدی، مثلا به روسری میگی مامان و به پیژامه میگی باباخنده، به آب " بوده" میگی، نمیدونم چرا؟ آب رو هم قشنگ تلفظ میکینی ها ولی وقتی تشنت میشه میگی بوده، خاله و عمو رو هم میگی ، کلمات سخت مثل "پارکینگ، دایتی، بایودنت و باطری" خیلی صریح و آشکار تلفظ میکینی، بایودنت رو از تلویزیون شنیدی و پارکینگ رو از صدای آسانسور یاد گرفتی،گیلاس و خیار و پارک هم میگی، داشتم کم کم نسبت به زبون باز کردنت نگران میشدم که خدا رو شکر از رمضان امسال قشنگ کلمات رو میگی و رفته رفته بهتر تلفظ میکینی، مهلا و مانیا رو هم میگی ولی هر وقت خودت بخوای، به زور نمیتونم از زبونت حرف بکشمغمگین، مدل ماشین بابایی رو میشناسی و هر جا از ماشینمون میبینی داد میزنی بابا...بابا،یعنی ماشین باباییخندونک، آدرس ها رو هم میشناسی، یه بار داشتیم میرفتیم خونه مامانی تا سر خیابونشون رسیدیم فوری ادای تایپ کامپیوتر رو درآوردی چون همیشه تا میرسیم میدوی و رو کامپیوتر عمو تایپ میکنی داشتیم از تعجب شاخ درمیاوردیم، تا رسیدیم و یکراست دویدی سمت در خونشون، یکبار هم از خیابونی میگذشتیم که انتهاش پارک بود، یکی دوبار بیشتر نرفته بودیم، داشتی خودتی رو میکشتی و هی میگفتی پاک...پاک...تعجبامیدوارم همیشه همینجور باهوش و آگاه باشی

 

 

 

 

 

پسر یک و نیم ساله من

 

 

 

 

 

 

بالاخره کیک بیچاره تونست از دست تو و مانیا جون سالم به در ببره تا یه عکس ازش بگیرم

نوشته شده در چهارشنبه 23 تير 1395ساعت 16:07 توسط مامان راحله |

 

سلام پسرگلم، یکی یدونم، رمضان امسال هم اومد و با سرعت به پایان رسید، امسال بعد از دو سال که روزه ام رو میخوردم با کمک خدای مهربون تونستم دوباره روزه بگیرم، دیگه بهت شیر نمیدم و روزه گرفتم، هوای تبریز امسال انگار نمیخواد تابستونی بشه، تا اواسط ماه رمضون قشنگ خنک بود و باد و بارون و تگرگ و... میبارید، کم مونده بود برف بیاد،یه هفته آخر گرم شد که اونم خدا خودش کمکمون کرد تا بتونیم روزه بگیریم، خلاصه با وجود شیطنتهای تو رمضان امسال رو هم گذروندیم ولی به من خیییییلی سخت گذشت، زبون روزه و بیحال باید همش دنبال تو میدویدم و باهات بازی میکردم ولی وقتی سر سفره افطار مینشستیم و دستهای کوچولوت رو برای دعا کردن بالا میبردی کیف میکردم و خستگی هام به در میرفت

 

 

دعای امسالم فقط برای تو بود برای موفقیت و سلامتیت نور چشم مامان، انشالاه که خدا هم دعای منو مستجاب میکنه،برای اولین بار با مامان جون اینا بردمت نماز جماعت، روز اول کلی گریه و داد و بیداد راه انداختی از اونهمه جمعیت ترسیدی و نماز رو بهم زدی ولی از روز دوم قشنگ همکاری میکردی و با بچه ها تو مسجد بدو بدو میکردی، کلی هم مهمونی رفتیم برای افطار و روز پانزدهم رمضون مامان جون اینا و مامانی اینا و خاله مرضیه اینا مهمون ما بودن که خیلی خوش گذشت بهمون، عید فطر هم که آدا از تهران اومد و باز دوباره جمع شدیم خونه مامان جون اینا، روز عید برای صبحانه رفتیم و بعد هم دید و بازدید ها،الان که ماه رمضون تموم شده واقعا دلتنگ اون روزهام که با شوق و ذوق با زبون روزه کلی غذا برای افطار و سحرمون آماده میکردم و سفره های رنگارنگ میچیدم و سه تایی منتظر اذان مینشستیم، با اینکه کارم زیاد شده بود و همش تو آشپزخونه مشغول پخت و پز و بشور و بساب بودم و گاهی از خستگی غر میزدم ولی واقعا دلتنگ ماه خدا هستم،انشالاه که خدا ازمون قبول کنه ،اینم از رمضون امسالمون همراه غنچه گلم

 

 

نمیدونم چه حاجتی داشتی که تا سر سفره مینشستی دستاتو بلند میکردی به دعا کردن، فقط خدا از دلت خبر داره که حاجتت چیه؟ ماکه نمیدونیمخنده

فدای دستای کوچولوت بشم، خدا قبول کنه ازتچشمک

 

 

اینم روزی که مهمون داشتیم

 

یه شب هم مهمون خاله لعیا بودیم

 

یه شب هم مهمون دایی رسول تو باغ بودیم، خیلی خوش گذشت مخصوصا به شما بچه ها

اینجا هم شب  عید فطره که رادیو اعلام کرد فردا عیده، از خوشحالی نمیدونستیم چیکار کنیمخندونک

 

اینجا هم روز مهمونیه مامان جونه که حسابی آتیش سوزوندی و شلوغی کردین

سه تایی ظرف میوه رو کلا خالی کردیننه مهلا به زور نگهت داشته

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 22 تير 1395ساعت 17:20 توسط مامان راحله |

 

 

мишка с шариками

هوررررا، علی کوچولوم، فدای چشمهات بشم من، مامان دورت بگرده نفسم عمرم عشقم هستی مامان و بابا، یک سال و نیمه شدی، وارد هجده ماهگیت شدی، وقتی تازه بدنیا اومده بودی niniweblog.comو خیلی کوچولو بودی پیش خودم میگفتم یعنی خدایا میشه این نی نی من بزرگ بشه و یک و نیم ساله بشه؟ اونموقع ها فکر میکردم یک و نیم سالگی یعنی خیلی سال بعد، فکر نمیکردم که تا چشم بزنم میشی یک و نیم ساله، اونقدر منو محو و شیفته خودت کردی که اصلا نمیدونم زمان کی میاد و کی میره؟ با کارها و شیطنتهای تازه ات، با دلبری هات، شیرین کاری هات، کم کم داری تمرین میکنی حرف زدن یاد بگیری ولی بنظرم یکم دیر حرف زدی

برنامه روزانه ات تقریبا اینجوریه :شب ساعت یازده و نیم میخوابی،بعضی شبها تا صبح صدبار بیدار میشی و هی گریه میکنی( که با وجود اینکه دکتر هم بردمت هنوز علتش رو نفهمیدیم) شبهایی که  راحت میخوابی یکبار ساعت سه و نیم و یکبار هم ساعت شش برای شیر بیدار میشی، بعدش میخوابی تا ساعت ده و نیم صبح، بعد از بیدار شدن و تعویض پوشک و شستن دست و صورت، صبحانه ات رو بهت میدم در حالیکه به شبکه پویا نگاه میکنی  *tv*، بعدش شلوغی هات شروع میشه، بعضی روزها باهم میریم خرید و گردش، بعد برمیگردیم و ساعت یک شیر میخوری و دو و نیم میخوابی تا پنج، بعد از بیدار شدن از خواب ظهرگاهیت، ناهار میخوری و دوباره شیطنت هاتو شروع میکنی، بدو بدو میکنی با هم قایم موشک بازی میکنیم، ظرف پلاستیکی ها رو میارم و کلی باهاشون بازی میکنیم و خونه رو میریزیم به هم بازی مورد علاقت هم اینه که یک دو سه بگم و از بالا پرتت کنم روی تختمون، تشکش فنریه و حسابی خوشت میاد، بعدش خودم هم میپرم روت و حسابی قلقلکت میدم تا جایی که از خنده نفست میگیره، بعدش بابایی هم به ما ملحق میشه و سه تایی روی تخت بپر بپر میکنیم و با بالش همدیگرو میزنیم، این بازی مورد علاقته که بعد از اتمام بازی بیچاره تخت و تشک و لحاف و ملافه و ... بهم ریختن مثل اتاقی که بمب خورده وسطش، بعدش میوه و میان وعده مثل میوه و کلوچه میدم بهت و دوباره حول و حوش ساعت هفت شیر میخوری ساعت حدود نه هم شام میخوری وبعد هم ساعت یازده شیر میخوری و کم کم آماده میشیم برای لالا، نسبتا برنامه منظمی داری و وقتی میریم جایی مهمونی و دیر میکنیم حسابی خواب آلود میشی و اذیت میکنی، خوشحالم که بچه منظمی هستی و با دیر خوابیدن هات مامان رو اذیت نمیکنی، امیدوارم این روند ادامه داشته باشه، کلا بچه شاد و خنده رویی هستی و اخم کردن بلد نیستی ایشالاه همیشه لبت بخنده گل پسرمبوس

 

اینم یکسری عکس از هفده ماهگیت

 

 

انگار هوا نمیخواد امسال گرم بشهغمگین

 

 

مدل جدید خوابیدنخنده

 

 

علی موتور سوار

 

 

فدای خنده های نخودیت بشم من الهیییییی....

 

نوشته شده در يکشنبه 23 خرداد 1395ساعت 19:14 توسط مامان راحله |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 9 صفحه بعد